وقتی یِهوان از خواب بیدار شد، دنیا عوض شده بود. زامبی ها در خیابان ها پرسه می زدند و تشنه ی خون انسانها بودند، در حالی که زنده ها ناامیدانه برای زنده ماندن می جنگیدند. اما… "چرا زامبی ها من را گاز نمی گیرند؟" با قدرتی غیرطبیعی که در بدنش موج می زند، یک چشمش مثل مردگان قرمز می درخشد، و گرسنگی عجیبی که با دیدن خون براش بالا می آید... "چی اتفاقی افتاده برای من..؟!
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد