چشمانم را باز کردم و خودم را در حال زندگی در نقش آریستینا بیانکا روزن یافتم - خیرهکنندهترین زن امپراتوری و تنها دختر عزیز ثروتمندترین دوک آن. در ابتدا، این یک خیالپردازی بینقص به نظر میرسید: زیبایی، مقام و تجمل بیحد و حصر.
اما این توهم زیاد دوام نیاورد.
من به بدنامترین شرور امپراتوری تبدیل شده بودم... و بدتر از همه، به سختی از یک سوءقصد جان سالم به در برده بودم. شاید هنوز زنده باشم، اما هر کسی که سعی در کشتن من داشته، تسلیم نشده است - و آنها هنوز آنجا هستند و منتظر فرصتی دیگر. با شهرت وحشتناک آریستینا، من از هر طرف توسط دشمنان احاطه شدهام. هر کسی میتواند مقصر باشد. با این حال، بزرگترین تهدیدها ممکن است سه مردی باشند که از دخالت در زندگی من دست برنمیدارند. ولیعهد - مهربان و جذاب در ظاهر، اما در باطن سردی و سردی وحشتناکی را پنهان میکند. شاهزاده دوم، که هر بار که همدیگر را ملاقات میکنیم، هرگز از شروع دعوا دست نمیکشد. و رهبر فرقه مقدس - تند زبان، مرموز و به دور از قداست. من تمام تلاشم را میکنم که از همه آنها دوری کنم...
پس چرا آنها مدام اینقدر به من وسواس پیدا میکنند...؟!
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد