تیا، برادرت باید سالم باشه تا تو هم سالم بمونی.”با مرتکب شدن به هر گناهی که لازم بود، تیا برادرشو به پادشاه تبدیل کرد. اما پاداش فداکاریش، نارو خوردن از همون برادر بود. تو آستانهی مرگ، دشمنی که براش نقش دوست رو هم بازی میکرد، گرند دوک سدریکِ درستکار، کسی بود که دست کمک به سمتش دراز کرد. “یه نقشه بکش.””…””
هیچکس دیگهای به ذهنم نمیرسه که بتونه تو اون اوضاع شرایطو تغییر بده، مارشینس رُزان.””…””
یکم از قدرتتو به منم بده.”برای سرزمینی که الانشم داشت به باد فنا میرفت، برگردوندن تراز قدرت سر جای اولش غیرممکن بود، اما یه راهی وجود داشت… عقب بردن زمان قبل از اینکه همه چی مسیر اشتباهو پیش بگیره.تیا با خون و اشکش، بدن خودشو فدا کرد تا یه جادوی قدیمی رو فعال کنه و زمانو به عقب برگردونه.اینبار، قصد نداشت شکست بخوره. حالا که دوباره هیجده ساله شده بود، آرتیزیا عزمشو جزم کرد که برای گرند دوک سدریک به یه زن شرور تبدیل شه.”لطفا ازم خواستگاری کن. من تورو پادشاه میکنم.”
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد