من تمام عمرم را مثل یک سگ زندگی کردم، در بند یک قلاده. اما یک چیز بود که میتوانستم برای خودم انتخاب کنم: جایی که در آن بمیرم.
"... حرف آخری داری؟"
تنها دوستم با صدای آرام از من پرسید و من در حالی که چشمانم را بسته بودم، آرام پاسخ دادم.
"وای!"
...وای؟
خلاصه کلام اینکه، من دوباره تناسخ یافتم. و نه فقط به عنوان یک شخص عادی، بلکه به عنوان کوچکترین نوه دوستم. خب، حالا چه کار باید بکنم؟ خب، چه کار دیگری میتوانم بکنم؟
"من هرج و مرج ایجاد خواهم کرد."
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد