من به عنوان کوچکترین دختر یک کنتس تناسخ پیدا کردم. به هر حال ، من در حال نوشیدن یک فنجان چای در تلاش بودم که نبرد بین یئو جو و دختر شرور را تماشا کنم علاوه بر این ، حتی دوست دوران کودکی ام که همیشه کنارم بود و فکر می کرد تا آخر عمر کنارم خواهد بود ، جایی تغییر کرده است. “شما همسر من خواهید بود.” “چی؟” او با چهره ای به من نگاه کرد که یک داستان واقعاً شگفت انگیز شنیده است. اما عجیب ، واکنش او ناخوشایند بود. با اخم از روی من افتاد. “ما دوست هستیم ، مویزل.” ما از کودکی با هم هستیم. او مرد خوبی بود ، و شوهر خوبی بود. بنابراین ، رد قاطعانه او برای من که فکر کردم نیازی به مرد دیگری ندارم یک شوک آور بود. به همین دلیل است که من قهرمان رمان هستم این داستان چطوری جهنم شد؟
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد