برای حفظ جون مردم کشورم ، من و برادرم به امپراطور فروخته شدیم، من همسر یه مارکیز شدم و برادرم به میدون جنگ فرستاده شد ولی…اون توی میدون جنگ مرد و حتی به من اجازه ندادن جنازش رو ببینم…! من مردم ولی برگشتم، این بار نباید شکست بخورم…ولی…چرا همه به من میگن نابغه…؟
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد