من یک شخصیت حامی در یک رمان حرمسرا معکوس داشتم.بعنوان صیغه جوونی که مورد علاقه امپراطور قرار گرفت.صیغه ها و اربابان سرانجام اونو به جرم خیانت کشتن. خوشبختانه،درست زمانی که وارد قصر سلطنتی میشد اونو در اختیار گرفتم.همه تو قصر سلطنتی نسبت به من محتاط بودن،اما هنوز ازم متنفر نبودن.نه احتیاج دارم و نه میخوام مورد علاقه امپراطور قرار بگیرم. “امشب به اتاق من بیا.من برات یک داستان میخونم!” وو،گریه نکن.من اینو به تو میدم. “اما چرا همه با من خوب رفتار میکنن؟”
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد