لیلیکا دختری بود که با مادر الکلی خود روزهای خود را در محله های فقیر نشین می گذراند.
با این حال، یک روز…
"کیا، داغه! نه!»
مادرش با فریاد از خواب بیدار شد و پرسید: «لیلی، تو زنده ای! جوون تر شدی؟»
"امروز چندمه؟"
عقلش را از دست داده است!
"این نمیتونه باشه... من برگشتم!"
او شروع به گفتن چیزهای گیج کننده تری کرد، حتی تا آنجا پیش رفت که گفت: «باید به قصر امپراتوری برم و امپراتور رو ملاقات کنم!
لیلیکا نگران شد که مادرش دیوونه شده...
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد