"بازم امروز تو آخرین قطار دیدمش… کاش فقط می تونستم باهاش حرف بزنم!" لی یئون، دانشجوییه که همیشه تا دیروقت کار میکنه و هر شب با آخرین قطار برمی گرده خونه. هر بار توی قطار، با دختری به اسم شین هه این روبه رو میشه؛ دختری که همیشه یه گیتار همراهشه. انگار یه تصادف ساده ست، انگار یه جور سرنوشته… هی مدام همو می بینن تا اینکه می فهمن هر دو طرفدار یه خواننده ای به اسم "بعد از ظهرهای طولانی" هستن. کم کم به هم نزدیک میشن… و اینجوری داستانشون شروع میشه.
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد