من اکنون بدن اوفلیا، شرور داستان “بازگشت ولیعهد” را در اختیار دارم. و درست مانند قهرمانان رمانهای تناسخ دیگر، فکر میکردم که به خوبی از پس آن بروم. بار اول با گیوتین شدن جانم را از دست دادم، بار دوم با پاره شدن دست و پایم، سوم خودکشی با سم، و بار چهارم با تیرهایی به بالای تخت اصابت کردم. و تا پنجمین راه اندازی مجدد، حتی اگر سعی کنم از خط داستانی اصلی دور شوم، باز هم محکوم به مرگ خواهم بود. “برای من زهر درست کن. نه سمی که دردناک باشد، بلکه سمی که آرام آرام مرا بکشد.” بنابراین این بار با جان و دل آرزو کردم برای یک بار هم که شده درست بمیرم. «بعد از اینکه بر تخت نشستم، مرا رها می کنی؟» “من صمیمانه امیدوارم که اعلیحضرت زنده بماند، مهم نیست که چه باشد.” اعلیحضرت، من آرزو دارم شما را بیشتر بشناسم. همه این آدم های اطراف نمی گذارند من راحت بمیرم! شاهزاده خانم می خواهد راحت بمیرد.
✨ با حمایت مالی شما، این مانهوا در اولویت تیم ترجمه قرار میگیرد
⚡ هرچه حمایتها بیشتر باشد، سرعت ترجمه و آپدیت افزایش مییابد